
دانشگاه هنوز زنده است!
(18 تیر 1378 - 18 تیر 1390)
دوازده سال پیش در چنین روزی، در حمله نیروهای شبه نظامی و نظامی به کوی دانشگاه، یکی از پویندگان راه رنسانس بنام عزت ابراهیم نژاد به شهادت رسید. در آن یورش فجیع البته هر دانشجویی با هر عقیده و باوری می توانست یک قربانی بالقوه باشد؛ چنانکه در هجوم ارتش (و پلیس) به دانشگاه تهران در 16 آذر 32، چند ماه پس از کودتای 28 مرداد، هر دانشجو می توانست بر اثر تیراندازی نیروهای مسلح از پای درآید. اما از "اتفاق"، قربانیان هر دو واقعه از چهره های متعهد و معتقدِ جنبش دانشجویی و مردمی ایران بودند!
بجای مسببین واقعۀ 18 تیر، بعدها دانشجویان محبوس و محکوم شدند؛ چنانکه در واقعۀ حمله به کوی دانشگاه در روزهای پس از انتخابات، بار دیگر، بجای فاجعه آفرینان آن حادثه، دانشجویان محکوم شده اند. در چنین شرایط و وضعیتِ حقوقی و قضایی وخیمی، این پرسش نگران کننده که از زمان غائلۀ موسوم به "انقلاب فرهنگی" تا کنون مطرح بوده است، بیش از پیش قوت می گیرد که حرمت، امنیت، آزادی و حقوقِ دانشگاه، از اساس، چگونه می تواند در آیندۀ نزدیک، پاس داشته و رعایت شود و ؟ تا آنگاه، بتوان به مسائلی چون رسالت و نقشِ دانشگاه، کیفیت آموزش عالی، و ...، یا مباحثی چون نحوۀ مواجهه با "علوم انسانی" در سطح علمی و فرهنگی، جهانی و محلی پرداخت. پاسخِ "اصولگرایانِ" حاکمیت (به تعبیر محترمانه و بجای "محافظه کاران" و "راست های افراطی") اما در این ایّام به همۀ این بحران های حقوقی و اخلاقی و عقیدتی و سیاسی و..، چیست؟ بجز ... دغدغۀ "تفکیکِ جنسیّتی"، "اسلامی سازیِ (صوری) علوم" (انسانی) و "حلال سازی اینترنت" و... بازنشسته سازی اساتید و ستاره دارسازی دانشجویان و...
دانشگاه ایران تا کنون، در نظام های سابق و لاحق، همواره بعنوانِ سپرِ بلای بحران های اجتماعی، قربانی داده و تحقیر شده، اما همچنان مقاومت کرده و بقاء یافته است. اینک زمانِ آن فرا رسیده که از دانشگاه از منظر و موضعِ خودِ دانشگاه دفاع شود؛ و نه صرفاً با ادبیات و تحلیل های جناحی و خطوطِ خاصِ عقیدتی و سیاسی.
رسالتِ جنبش دانشجویی نیز تنها دفاع سندیکایی-صنفی از مطالبات برحق و حداقلّی دانشجویان نیست، بلکه همراه وهمصدا با کلیۀ اساتید، جامعۀ علمی و تمامی پرسنلِ دانشگاهی (و مراکز آکادمیک وآموزشی-پژوهشی)، دفاع از اصل و اساسِ علم ونهادِ دانش در سطح ملی و در راستای حضور و تعاون و شناسایی متقابل بین المللی است. تنها با اکتساب این حقِ ابتدایی و شأن و کرامتِ بنیادین و نهادینه و پایدار ساختن او است که می توان از دانشگاه مطالبۀ تولیدِ بومی دانش و انتظار اعتلاء معنوی داشت.
در بزرگداشت یاد شهدا، اسرا، و ... همۀ ارزش های "جنبش دانشجویی ایران"، از 16 آذر 32 تا 18 تیر 78 و تا به امروز، گفتگوی سالِ گذشته مان را با یک نشریه ارگان دانشجویی مروری می کنیم:
میزگردی با حضور دکتر احسان شریعتی و دکتر حسین مصباحیان
در ضرورت دفاع از حریم دانشگاه (و پایداری در برابر گردش به الگوی دانشگاه در سدههای میانه)
جلسهی دفاع از پایاننامهی کارشناسی ارشد در گروه فلسفه دانشگاه تهران برگزار میشود. رسالهای با موضوع " هایدگر و تمایزات فلسفه با جهان بینی، متافیزیک و اندیشیدن". دکتر احسان شریعتی استاد داور پایان نامه است و دکتر حسین مصباحیان استاد راهنما؛ قرار مصاحبه با این دو استاد فلسفه، در دفتر انجمن اسلامی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران پس از پایان جلسه دفاع.
قریب یک سال است که دانشگاه تهران همکاری خود را با دکتر احسان شریعتی قطع نموده، حتما گامی در جهت عملیاتی کردن "اسلامی سازی دانشگاه" بوده است. "انقلاب فرهنگی" که 30 سال است آغاز شده و ظاهرا هنوز به سرانجام خود نرسیده و قربانی میگیرد. اما هنوز هم او را برای داوری رساله ها دعوت میکنند؛ من در این فکر که حاکمیت میخواهد با دانشکدهای که همین هفته گذشته رساله "تفسیر فوکو بر رساله روشنگری کانت" با راهنمایی دکتر رضا داوری اردکانی و داوری دکتر احسان شریعتی در آن دفاع میشود، چه کند؟
"دفاع از دانشگاه" به عنوان یک "ایده ذهنی" و یک "رسالت عملی" برای همهی آکادمیسینها، وجه مشترک گفته هر دو استاد، در این گفت و گو است. دفاعی که باید دانشگاه را در برابر حملههای عمدتا سیاسی بیرونی منسجم کرده و حفظ امنیت و حیثیت دانشجو را تضمین نماید. تا زمانی که این اتفاق روی ندهد به تعبیر دکتر احسان شریعتی "بقیه حرف ها رایگان است." در چنین شرایطی به تعبیر دکتر مصباحیان باید پذیرفت که دانشگاه در ایران در حال رجعت به قرون وسطی باشد و شرایط ذهنی و عینی شکل گیری علوم انسانی در ایران هنوز مبهم و ناممکن بنماید. شرح میزگردی با حضور دکتر احسان شریعتی و دکتر حسین مصباحیان را در باب "دانشگاه" و "علم" در ایران میخوانیم...
اگر نقطه آغازین بحث در مورد "دانشگاه" به عنوان مهمترین نهاد عهده دار "علوم مدرن" را وضعیت فعلی دانشگاه در "عینیت جامعه" قرار دهیم، آیا در تجربهی "دانشگاه" در ایران بعد از انقلاب میتوان از شکلگیری "قشری" یا "طبقهای" در دانشگاه سخن گفت که تجربهی زیسته منحصر به فرد خود را توام با خواستهها و رفتارهای خاص خودش دارد؟ رفتارهایی که عمدتا با آنچه که مطلوب قدرت سیاسی حاکم و قرائت سنتی مدافع آن سازگاری نداشته و در لحظات حساس جامعه، نظیر حوادث یک سال گذشته تضاد خود را آشکار میسازد. به این معنا که در تمام طول این مدت "دانش-جو" یکی از مهمترین کنشگران عرصهی اعتراض و انتقاد در فضای فیزیکی و مجازی جامعه بوده و خلاصه اینکه در تجربه بعد از انقلاب "دانشگاه" از طریق کنشگری دانشجویان ساز ناسازگاری نواخته است.
دکتر شریعتی: برای بحث و غور پیرامون پرسشی که مطرح شد در درجهی اول نیاز به دادههای آماری جامعه شناختی وجود دارد که عمدتا در دست نیست، اما آنچه میتوان گفت اینکه "دانشگاه" به طور کلی در ایران نهاد نوپایی است، از زمان ورودش به ایران همراه با مدرنیته، بیش از 70-80 سال نمیگذرد و لذا شکننده است. پس از انقلاب با توجه به استقرار حاکمیت دینی، نسبت میان دین و دانش در شکل نهادینه خود نیاز به بازتعریف داشته که این امر شاید به خوبی صورت نگرفته باشد. از سوی دیگر، ایران با یک جامعهی جوان مواجه است (با بهرهمندی از اکثریت جمعیتی زیر 30 سال) که از نظر تحصیلی عمدتا دانشجو و دانش آموز هستند و با گسترش دانشگاهها و به خصوص دانشگاه آزاد در ایران، قشر گستردهای به وجود آمده که حتی در شهرستانهای کوچک، دارای تاثیر جدی بر رفتار سایر اقشار جامعه است. در تحولات اجتماعی–سیاسی نیز طبقه متوسط به طور عام و قشر دانشجو به طور خاص نقش مهمی ایفا کرده و طبیعتا به دنبال پیگیری منافع خاص خود میباشد.
اگر آنگونه که بورکهارت نهادهای جامعه را به سه دسته "سیاست، دین و فرهنگ" تقسیم میکند، به مسئله دانشگاه در ایران نگاه کنیم، دانشگاه که در واقع نماد فرهنگ است و موقعیت متزلزل و شکنندهای در برابر دو نهاد دیگر دارد.اکنون شرایطی است که این قشر دانشگاهی، باید از "خود"، "دانشگاه" و "منافع" خودش به طور جدی دفاع کند، چرا که مورد تهدید دیگر نهادهای قدرتمند جامعه قرار گرفته و در برابر آنها نهاد نحیفی محسوب میشود.
بنابراین دانشگاه به مثابه یک "کلیت" ابتدا باید درک روشنی از خود و منافعاش داشته باشد، چرا که موقعیت دانشگاه در یک کشور "جهان سومی"، با وضعیت آن در کشورهای پیشرفته صنعتی کاملا متفاوت است. در آنجا عمدتا مسائل اولیه دانشگاه حل شده و دانشجو میتواند در کنار فعالیت آموزشی ، خواستههای سیاسی خود را نیز مطرح کند، احزاب و گروه های سیاسی، در دانشگاه حضور دارند و به خصوص بعد از فروپاشیهای پیاپی "فراروایات" طی دههی 80، دانشجویان عمدتا به مسائل صنفی خود میپردازند و "کلیت" دانشگاه دیگر برای آنها مسئلهای حل ناشده نیست. ولی در ایران باید در درجهی اول از کلیت "دانشگاه" دفاع کرد، حال آنکه در فعالیت مجموعههای دانشجویی گاه میبینیم که پرداختن به مسائل پیرامونی مثل مسائل سیاسی روز اولویت پیدا کرده و دفاع از دانشگاه به حاشیه رفته است، در شرایطی که امروز آنها به عنوان "دانشگاه" و "دانشجو" زیر سوال هستند و نفس امر "دانش-جویی" و "علوم انسانی" به پرسش گرفته شدهاند و باید پاسخ بگویند.
دفاع از نهاد دانشگاه بر پایه تقسیمبندی سه گانهای که حضرتعالی به نقل از بورکهارت بیان کردید، قاعدتا باید بر پایههای "فرهنگ" استوار شود. از طرف دیگر الان حدود 50 سال است که روشنفکران و نظریه پردازان ایرانی برای توصیف وضعیت جامعه ایران از "جامعه دوران گذار" سخن گفتهاند، طوری که یکی از اساتید (دکتر ابراهیم توفیق) از سخت جانی این نظریه و غیر قابل عبور شدن آن سخن گفته اند. ویژگی اصلی جامعه دوران گذار هم به تعبیر دورکیم سست شدن باورها، ارزشها، اعتقادات و سنتهای گذشته و جایگزین نشدن آنها با "ارزشها و باورهای جدید است. "خدایان قدیم مردهاند و خدایان جدید هنوز متولد نشدهاند" مضمون جمله معروف دورکیم دراین باره در فصل نهایی کتاب صور بنیانی حیات دینی است. شریعتی هم در توصیف وضعیت ایران در آن زمان از "شرایط انتقال" با ویژگیهایی مشابه آنچه ذکر شد سخن میگوید.(ویژگیهای قرون جدید) در چنین جامعهای، اجزاء فرهنگی که بتوان بر آن مبنا از "نهاد علم" و "دانش-گاه" دفاع کرد تثبیت شده نیست. این عدم تثبیت فرهنگی را به وضوح میتوان در بخشهای مختلف جامعه دانش-جویی فعلی هم مشاهده کرد. حال، در جامعهای با این وضعیت، چگونه و بر کدام پایهای میتوان از "نهاد دانشگاه" دفاع کرد؟ به تعبیر دیگر آیا "شرایط امکان" دفاع از دانشگاه مبتنی بر هرگونه "ایده فرهنگ" در حال حاضر وجود دارد؟ یا آنچنان که متفکران "امتناع اندیش" دوران معاصر معتقدند باید "ابتدا شرایط امکان" شکل گیری چنین "ایده هایی" را فراهم نمود. امری که مثلا در دیدگاه جواد طباطبایی با نگارش تاریخ اندیشه در ایران و نقد آنچه او "ایدئولوژی های جامعه شناسانه" دوران معاصر میخواند، محقق میگردد.
دکتر شریعتی: گذشته و میراث سنتی-تاریخی ما "دوره (های) طلایی" را تجربه کرده و سابقه تحمل سایر عقاید، تکثر و مواجهه با دیگر فرهنگها و پرورش متفکرین بزرگ در مراکز علمی را یدک میکشد، اما به هر حال پس از آن چند قرن است که ما دچار رکود و انحطاط شده ایم. در این میان یک تحول بزرگ در غرب رخ داده و تاثیرات خود را بر ما گذاشته است. در دورانی که چنین "مواجهه" هایی صورت میگیرد، مفاهیم بسیار مغشوش و شبهه آلود میشوند. به عنوان مثال وقتی از سنت سخن گفته میشود، منظور کدام سنت است؟ هر سنتی خود ادامه سنت دیگری است. برخی سنتها خود از بیرون وارد شدهاند. چنان که سنت یونانی از بیرون وارد جهان عرب شد و با آن در آمیخت و خود شکل دهنده سنت دیگری شد، در حالی که سنت یونانی چندان ارزشی و مکتبی هم نبوده و صرف اینکه به زبان عربی درآمده و به گذشته تعلق دارد موجب ارزش دینی آن نمیشود. به همین دلیل است که همان طور که شریعتی هم اشاره کرده باید میان سنت، دین و ایدئولوژی تفاوت قائل شد. لذا باید از "سنتها" سخن گفت. سنتهایی که بسیاری از آنها باید مورد نقادی تاریخی قرار بگیرند و البته ممکن است وجوه مثبتی هم در آنها یافت شود. همچنان که تحقیق تاریخی دکتر شریعتی با مطالعه موردی نشان داد که این مکتب در برخی دورههای تاریخی، ویژگیهای منحصر به فردی از نظر پذیرش آزادی، تحمل فرهنگها و عقاید دیگر و رواداری در قبال فعالیتهای علمی، از خود بروز داده است.
در مورد دانشگاه، به طور کلی باید تعریف کنیم که ذیل چه پارادایمی میخواهیم دانشگاه داشته باشیم، دانشگاه به عنوان محل جهان شمولی (universality)، اکنون با مباحثی که در ایران طرح میشود، زیر سوال رفته است. زیر سوال رفتن "جهان روایی" دانشگاه و دانشجو در مورد علوم هم صدق میکند. از آنجا که محتوای عمده بحثها در مورد دانشگاه، پس از انقلاب ماهیت سیاسی داشته و صبغه علمی پیدا نکرده، در نتیجه در زمینه های دینی و یا علوم انسانی نیز برغم داشتن پیشگامانی در هر حوزه، هنوز نتوانستیم داده علمی قابل عرضهای تولید کنیم. بر این اساس دانش-جو به عنوان موتور محرکه دانشگاه، باید ابتدا دید روشنی نسبت به دانشگاه پیدا کند تا بر اساس آن بتواند به وظایف خود در دفاع از دانشگاه و مطالبه حقوق خود عمل کند، امری که خود نیازمند راه افتادن بحثهای نظری رادیکال است. از طرفی سیستم آموزشی ما به تبع سیستم سیاسی، از زمان مشروطیت یک سیستم استبدادی بوده است. سیستمی تخصص گرا، طبقاتی و گزینشی با محوریت علوم دقیقه و فنی. در واقع ما میخواستیم مغزها را به سمت رشتههای فنی بکشانیم و بعد هم چون عمدتا نمیتوانستیم از این مغزها در کشور استفاده کنیم، با پدیده "فرار مغزها" مواجه شدیم. بعد از انقلاب متاسفانه این قضیه شدت بیشتری گرفته است و انقلاب، علیرغم شعارهای بسیار و انقلابات فرهنگی مختلف و ... نتوانسته این مسئله را تغییر دهد. افراد برای ورود به دانشگاه، در یک روند کشنده رقابت برای گزینش و کسب تخصص وارد میشوند. صرف هزینههای بسیار زیاد در مدرسههای خصوصی و "غیر انتقاعی" که از قضا همه چیز آنها بر اساس "انتفاع" بنا گذاشته شده برای موفق شدن در چنین سیستمی ضروری میشود. هزینههایی که تنها از عهده طبقات مرفه که اقلیتی را در جامعه تشکیل میدهند بر میآید. اقلیتی که به تعبیر پیر بوردیو "وارثین" ارث و میراث های کلاناند.
دقیقا در برابر بحث شما درباره متکی بودن مفهوم "دانشگاه" بر "جهان شمولیت" در ایران دیدگاهی وجود دارد که مبتنی بر یک نگاه "ذات گرایانه" غرب را به صورت یک "کل" در نظر میگیرد و علت شکننده بودن موقعیت دانشگاه پس از قریب به 80 سال در ایران را "ناسازگاری" ماهیت آن با سنت ایرانی –اسلامی میداند و اخیرا تلاش جدی را هم آغاز کرده تا خود را بر قرائتی از سنت اسلامی نیز متکی کند. در این معنا "کلیت" سنت، شرق و مذهب در برابر کلیت غرب قرار میگیرد و در نتیجه آن جهان شمولیت، درک دیگری و گفت و گو با او زیر سوال میرود، به طوری که حتی ادبیات برآمده از برخی گرایشات رادیکال این نظرگاه، ادبیاتی "جنگی" است که دائما سخن از "تقابل"، "تهاجم"، "جنگ نرم" و ... میگوید. به این معنا اصلا بیان حرفهایی که در دنیا قابل ارائه و درک باشد موضوعیت خود را از دست میدهد و شکست دیگری و نه داد و ستد با او موضوعیت مییابد. از آنجایی که نوع این مباحث نظیر "اسلامی سازی دانش"، "بومی سازی" و ... در یک فضای سیاسی طرح شده و کنشهای سیاسی نظیر "انقلاب فرهنگی" در آن غلبه داشته است، تاکنون بحث به صورت جدی وارد ساحت فکر و اندیشه نشده است. سویه دیگر این مباحث در میان روشنفکران گسست گرا نیز ظهور و بروز میکند، به این معنا که تحقق دانشگاه و دانش در مفهوم جدید آن موکول به گسستی جدی از سنت ارزیابی میشود.
به نظر میرسد که بر مبنای هیچ یک از این دو دیدگاه از "دانشگاه" بر اساس سنت تاریخی که شما فرمودید نمیتوان دفاع کرد. چگونه باید اینگونه تناقضات را حل کرد؟
دکتر شریعتی: از موضع سنت تاریخی و دیانت از یکسو و از موضع تعادل قوا و منافع در سطح جهانی آن، میتوان به اینگونه مباحث پاسخ داد. به عنوان مثال مناسبات نظامی در دنیای جدید را در نظر بگیریم، مفهوم جنگ در دنیای امروز دچار تحول شده، اینکه میبینیم در عراق یا افغانستان از سلاح گرم استفاده میشود، به خاطر درگیر شدن یک کشور مجهز به تکنولوژی با کشورهای فقیر است، وگرنه در بسیاری از موارد اصلا استفاده از سلاح گرم موردی پیدا نمیکند و مسئلهی "بازدارندگی" مبتنی بر تکنولوژی نظامی مطرح میشود. یا در مسئله اقتصاد، حتی با نگاه از یک منظر منفعت طلبانه بالاخره برای حضور در بازار، یک کشور باید بتواند کالاهای خود را به ارزانترین قیمت عرضه کند تا امکان رقابت داشته باشد. لذا بحث اقتصادی نیز، تبدیل به یک بحث کاملا تخصصی میشود. در بحث فرهنگ نیز حتی با دید تقابل گر و ذات انگار میان شرق در برابر غرب و یا اسلام در برابر استکبار، برای ورود به عرصهی به اصطلاح جنگ فکری باید با متدهای فکری و هنری و استفاده از ابزارهای مدرن نظیر اینترنت و حضور در فضای مجازی وارد شد. در چنین نزاعی نسل جوان، به تعبیر کانت نقش داور را خواهد داشت و با ارزیابی فضا، نهایتا آنچه را که جذاب تر بیابد بر میگزیند.
این در حالی است که تمام سنتهای ما در اثر ورود این شکل از مدرنیته در حال تخریب است، ولی شعر و شعار و فرمالیسم مذهبی به جای خود باقی است. این شکل از مدرنیته، اتفاقا مدرن هم نیست و یک شکل وحشی نامتعین است که به جای اتکای به قانون عمدتا بر مناسبات مافیایی متکی است. حال باید از مدعیان طرفداری از "سنتها" و بنیادها" پرسید که تولید فرهنگی شما در چنین وضعیتی چه بوده است؟ در این وضعیت پارادکسیکال به نام سنت و بنیاد، دفاعی حقیقی از سنتها و بنیادهای ما نیز صورت نمیگیرد. بنام سنت گرایی و اصول گرایی با ژست و ادبیاتی نظامی شعارهایی در دفاع از سنت و فرهنگ سر داده میشود، اما در عمل محتوایی دگراندیشیده ارائه نمیشود. یک بار، بستن دانشگاهها را با هدف اسلامی سازی تجربه کردیم، که بعد از مدتی دکتر سروش به عنوان سخنگوی آن اعلام کرد که چنین پروژه ایی بدین نحو مطلوب و عملی نبوده و باید فکر دیگری میشد.
در برابر همه این دیدگاهها روشنفکران ملی و مذهبی، قائل به یک مدرنیتهی درون زا هستند که از طریق اجتهاد در سنت با توجه به ارزشهای جهان شمول میسر میشود. هم از نوگرایان و هم از سنت گرایان، عده ای با این ایده مخالفاند. نوگرایان با طرح بحثهای "گسست" و "امتناع" و سنت گرایان با پیش کشیدن دائمی دوگانههای شرق و غرب، در برابر این ایده مخالفت میکنند و حرف اول را هم در فضای روشنفکری ایران آنها میزنند و روشنفکران بومی از نظر گفتمانی در موضع ضعف قرار دارند و طبیعتا راه حل ها و دیدگاههای آنها در سطح آکادمی و زمینههای فرهنگی نیز کمتر شنیده میشود. از طرفی بسترها و زمینههای مناسبی به لحاظ نظری، علمی و فنی و تخصصی در جامعه ما وجود دارد و تحقیقات در کشورهای اروپایی نشان میدهد که ضرایب رشد در ایران بیش از کشورهای جهان سوم است . طبقه متوسط به لحاظ رشد آگاهی ها وضعیت بدی ندارد، اما مشکلات در زمینههای مدیریتی، فرهنگی، حقوقی، قضایی، عقیدتی و دینی مانع از بارور شدن چنین زمینههایی میشوند. البته نباید فقط انتقادات را متوجه سنت گراها نمود، نوگرایان ما هم باید مورد انتقاد قرار گیرند، چرا که تا زمانی که یک مدرنیته ملی، درون زا و سازگار با فرهنگ خود ارائه نکنیم، با انواعی از مدرنیته که از زمان رضاخان تاکنون با آن روبه رو بودهایم به جایی نخواهیم رسید.
در جامعه ایران از زمان تاسیس دانشگاه مدرن در آن، تاکنون بسیاری از شاخصهای یک جامعه مدرن ایجاد شده است. جامعه ایران در طول این سالها به مفهوم مدرن کلمه، "بوروکراتیزه تر" شده، با وجود همه مشکلات در آن "صنعتی تر" شده، "تکنولوژی ارتباطات" در آن تا حد زیادی حضور دارد و نهادینه شده و حتی میتوان گفت قدرت سیاسی در آن در بسیاری مواقع در بستری مدرن عمل میکند (مثلا تمام و کمال از ابزار تبلیغات برای پیشبرد اهداف خودش و اثرگذاری روی جامعه استفاده میکند.) از طرف دیگر یکی از کارکردهای علوم انسانی در غرب، مطالعه و تحلیل همین پدیدهها است که به نظر میرسد در شرق و غرب تفاوت ماهوی بین آنها وجود نداشته باشد. در دانشگاههای ایران هم هنوز میتوان گفت که با وجود همه فشارها، تقریبا همه گرایشات مختلف فکری و سیاسی، حضور دارند و راجع به مسائل متنوعی تحقیق و پژوهش مینمایند. حال سوال اینجا است که چرا علوم انسانی در ایران از ارائه تحلیلی جامع و مانع از پدیدههای اجتماعی در جامعه خود بازماندهاند و یا به طور کلی تر چرا علوم انسانی نمیتوانند در ایران از جامعه خود خوب حرف بزنند؟ به خصوص با توجه به اینکه سنت گرایان همین ناتوانی را نشانی از ناکارامدی علوم انسانی مدرن برای تحلیل پدیدههای جامعه ایران قلمداد میکنند.
دکتر مصباحیان: برای پرداختن به این مسئله باید به دو دسته دلایل و شرایط عینی و ذهنی اشاره کرد. بخشی از دلایل عینی، در صحبتهای جناب آقای دکتر شریعتی مورد اشاره قرار گرفت، اما من میخواهم بگویم که شرایط ذهنی رسیدن به سطح تولید در علوم هم در ایران فراهم نیست. در حقیقت در ایران هنوز اشتغال به علوم انسانی صورت نگرفته است ، آنچه هست اشتغال در علوم انسانی است. به نظر من اتخاذ رویکرد تاریخی در تحلیل چرایی این امر میتواند خیلی مفید باشد. مطالعهی تاریخ دانشگاه در غرب و مقایسه آن با ایران، میتواند نکات ارزندهای را به ما بیاموزد. دانشگاه در ایران بعد از انقلاب، رجعتی است به دانشگاه پاریس : اولین دانشگاهی که در جهان به وجود آمده است. دانشگاه پاریس، دانشگاهی است که به آموزش دکترینها و نظریههای دینی میپردازد و پژوهش محور نیست. این دانشگاه حدود هزار سال پیش ، با شرایطی کاملاً متفاوت از شرایطی که ما امروز در آن به سر میبریم ، پدید آمد : زمانی که جمعیت بشری سیاره به مراتب کمتر از امروز بود ؛ تکنولوژی بسیار ضعیف تر از امروز بود ؛ راه غالب و سلطه یافته تفکر ، راههای اندیشیدن دینی بود و انسانها به مثابه فرزندان خدا تلقی میشدند . به عبارت دیگر، زمانیکه جامعه اروپایی حول محور مسیحیت شکل گرفته بود و الهیات مسیحی معیاری تلقی میشد که هر چیزی با آن سنجیده میشد، دانشگاه پاریس الگوی اصلی آموزش بود. چرا که در پاریس بود که الهیات مسیحی قرون وسطایی، توسط کسانی چون توماس آکوئیناس- که در آنجا درس خواند و درس داد- ساخته میشد.
با جدایی مدرن نهاد دولت از نهاد دین (کلیسا)، و اهمیت یافتن دولت و کم اهمیت شدن کلیسا، ماهیت آموزش عالی تغییر کرد و به سمت منافع ملی تغییر جهت داد . به عبارت دیگر دانشگاهی که به وجود آمده بود تا به ایمان مسیحی خدمت کند ، با پیدایش دولت – ملت به نهادی تبدیل شد که قرار بود خود را وقف خدمت به منافع ملی کند . گرچه چنین تغییر جهت موثری غیر قابل تصور به نظر میرسید ، ولی نه تنها چنین تغییر جهتی پدید آمد بلکه پس از عبور قرنها ، هنوز یکی از الگوهای مهم و برجسته دانشگاه در جهان امروز است. نماد این برش از تمدن غرب و این نوع مواجهه با دانشگاه ، دانشگاه آلمانی هاله است .دانشگاه هاله که در سال 1694 و در ابتدا به عنوان مرکزی برای ترویج فرهنگ لوتری تاسیس شده بود، نماد دوره ملیت گرایی است. به موازات انتقال تاریخ تمدن غرب از مسیحیت گرایی به دوره دولت- ملت، دانشگاه هاله نیز به سرعت راست آئینی مسیحی را به نفع عینیت گرایی، راسیونالیسم، نگرش علمی و تحقیق آزادانه مورد انکار قرار داد. در هاله، زبان آلمانی جانشین زبان لاتین، سخنرانیهای علمی جانشین آموزش متون مقدس و جلسات بحث و تحقیق جانشین منازعات و جدل های کلامی شد. برنامه درسی نیز در هاله تغییر اساسی پیدا کرد. جغرافیا، ریاضیات، سیاست، علوم طبیعی و طب جایگاه برجستهای پیدا کرد و سایر رشتهها در حاشیه قرار گرفت. ایده هالهای دانشگاه این بود که آموزش عالی باید هم علمی و هم واجد منفعت فوری برای دولت- ملت باشد. ایده ای که آشکارا گسستی کامل از ایده پاریسی دانشگاه، دانشگاه به مثابه نهادی در خدمت مسحیت بود. گسستی که به ترویج ایده دانشگاه به مثابه نهادی سکولار که وظیفه آن خدمت به دولت و ملت بود، منجر شد.
دانشگاه برلین گرچه چیزی بیش از یک قرن پس از دانشگاه هاله و در عصری که عصر مدرن نام گرفته است، تاسیس شد، و بنابراین همچون هاله، نماد این عصر در حوزه دانشگاه است، اما این دانشگاه که در سال -101809 توسط ویلهلم فون همبولت تاسیس شد، در صدد ایجاد ارائه الگویی از دانشگاه بود که نه در خدمت دین باشد و نه سر سپرده دولت. همبولت که در طی 16 ماه خدمت در مقام وزیر آموزش و پرورش آلمان اصلاحات عمیق و ماندگاری در نظام آموزشی آن کشور ایجاد کرده بود، عملاً رهبر جنبشی شد که جنبش نئو- اومانیستی دانشگاه برلین نام گرفت ، دانشگاهی که تاثیرگذارترین الگوی دانشگاهی در سرتاسر جهان از اوایل قرن نوزدهم تا به حال نام گرفته است. دانشگاه برلین دو ویژگی ممتاز دارد ، نخست اینکه در جستجوی حقیقت است و نه در پی خدمت به دین و دولت و دوم اینکه به تاسیس رشتههای دانشگاهی و تاکید بر کسب معرفت تخصصی میپردازد .
گرچه دانشگاه مبتنی بر آموزش دکترینهای دینی ( پاریس)، دانشگاه با رویکرد تامین منافع ملی (هاله) و دانشگاه به مثابه حریمی برای جستجوی حقیقت ( برلین)، امروزه نیز چه به صورت مستقل و چه همزمان با هم در یک دانشگاه وجود دارند، ولی ایدهی جدیدی از دانشگاه در حال شکل گیری است که هدف آن نه خدمت کردن به دین، نه یاری رساندن به ملت و نه جست و جوی حقیقت که سرویس دادن به افراد و به اقتصاد جهانی است. دانشگاه آمریکایی فینکس، یک دانشگاه خصوصی و انتفاعی ، روشن ترین مثال عینی چنین ایدهای از دانشگاه است. ایدهای که خود حاصل تحولات جهان از جنگ دوم جهانی بدین سو است. دانشگاه فینکس در 1976 تأسیس شد. این دانشگاه یک دانشگاه خصوصی و متعهد به بیشترین منافع برای سرمایه گذاران خود است. فلسفهی بنیادی دانشگاه فینکس این است که وظیفهی اصلی آموزش عالی آموزش مهارتها و معارف مفید به "مشتریان" خود است، بدانگونه که بیشترین سوددهی را برای سهامدارانش در بر داشته باشد. منظور از مشتریان در اینجا همان دانشجویان هستند. در دانشگاه فینکس "برنامههای آموزشی به نحوی طراحی شدهاند که نه تنها نیازهای تخصصی دانشجویان را برآورده سازند، بلکه همچنین نیازهای مصرف کنندههای بعدی این آموزش، یعنی سازمانهایی که این دانشجویان را به خدمت خواهند گرفت، مورد توجه قرار دهد."
تاریخ هزار ساله دانشگاه، که فقط فصول و مقاطعی از آن گزارش شد، تاریخ پیچیده و متناقضی است. دانشگاهی که در آغاز نهادی نخبه گرا و نخبه پرور بود، نخبگانی که قرار بود به ایمان مسیحی خدمت کنند، امروزه نهادی است که به روی میلیونها انسان گشوده شده است. انسانهایی که عصر اقتصادگرایی به آنان آموخته است تا در آن- در دانشگاه- چیزی بیآموزند و آن آموختهها را در جهت منافع اقتصادی خود بکار گیرند. در این تاریخ هزار ساله، بسیاری از امور تغییر یافته است. خود دانشگاه نیز در پاسخ به تغییرات سیاسی- اجتماعی- اقتصادی و فرهنگی، تغییرات بنیادی پیدا کرده است. اندیشیدن به تغییراتی که دانشگاه در طول تاریخ هزار ساله خود پذیرفته است، به ویژه برای کسانیکه دانشگاه را خانه خود میدانند، ضرورتی بی شبهه است.
دانشگاه در ایران اما همچنانکه آقای دکتر شریعتی فرمودند، عمری کوتاه و موقعیتی شکننده دارد. در ایران ، به نظر من فقط از دو فاز یا مرحله دانشگاه میتوان سخن گفت : قبل و بعد از انقلاب. دانشگاه قبل از انقلاب ایران بیشتر ملهم و متاثر از مدل هالهای دانشگاه است. فلسفه وجودی دانشگاه قبل از انقلاب این است که نیروی متخصص تربیت کند اینکه تا چه حد توانست در این امر توفیق یابد یا حتی اصولا مسیر درست را بیابد ، خود بحث مستقلی است که نمیتوان در اینجا به آن پرداخت. پس از انقلاب و با نفوذ اندیشههای دینی به دانشگاه، تلاش شد تا دانشگاه تبدیل به موسسهای شود که به دین خدمت کند و از این نظر به نحوی رجعتی بود به اولین موسسات دانشگاهی در اروپا ، به ویژه دانشگاه پاریس. ولی به نظر من این تلاشها ناکام مانده است و در آینده نیز اگر چنین مسیری طی شود ، ناکام خواهد ماند.
در دوره قبل از انقلاب، در دانشگاه شاهد این هستیم که گفتمان دانشجویان، با همه تفاوتهای درونی آن حول برخی المانها مثل "عدالت اجتماعی"، وحدت مییابند و "دال مرکزی" جریان دانشجویی مفهوم عدالت میشود. حتی دانشجویان خارج از کشور عمدتا پیوند خود را با سازمانهای چپ و آزادی بخش برقرار میکنند و عمدتا توسط دولتها تحت فشار قرار میگیرند. در حالی که در دوره بعد از انقلاب، دهه 60 دهه خاموش است، هنوز هم مورد تحلیل قرار نگرفته و ارزیابی نشده است. در دهه 70 و 80 هم جریان روشنفکری چه سکولار و چه دینی انتقادات خود را معطوف به جریان روشنفکری دهه 50 میکند و نه حاکمیت دینی دهه 60. در چنین فضایی پایههای هویتی که در دههی 60 بنا شده بود، عمدتا تحت این انتقادات و تغییر فضا از بین میرود. اکنون هم به نظر میرسد گفتمانهای روشنفکری به خصوص روشنفکری دینی دچار بن بست شدهاند. تکرار مداوم نظریه گذار از سنت به مدرنیته و عدم امکان عبور از آن در میان همه روشنفکران را شاید بتوان شاهدی از این درجا زدن نظری گرفت. در چنین شرایطی دفاع از دانشگاه باید از کجا آغاز شود؟
دکتر شریعتی: در تحلیل این مسئله، باید به قضیه "دورانها" اشاره کرد. چیزی که در صحبت آقای دکتر مصباحیان هم مورد اشاره قرار گرفت . به این معنا که دانشگاه پاریس مثلا متعلق به دوران قرون وسطی است و دانشگاه برلین مربوط به آغاز دوران جدید. به تعبیر دکتر احمد فردید هر دورانی یک حوالتی دارد. حوالت قبل از انقلاب، این بود که ما تحت یک نظام وابسته دیکتاتوری بودیم و گفتمان جنبش عدالتخواهانه، استقلال خواهانه و چپ بود. اما بعد از انقلاب حاکمیت دینی به وجود آمد که اتفاقا عناصری از گفتمان چپ را هم میپذیرفت، الان در دافعه آن گفتمان، بسیاری در جهت عکس قضیه پرتاب میشوند. به طوریکه میبینیم آرمانهایی مثل استقلال خواهی و ملی گرایی تبدیل به ضد ارزش میشود، گویی که ما مرزبندی با هیچ یک از قدرتهای جهانی نداشتهایم و نداریم و برخی دانشجویان ما به راحتی و بدون مرزبندی به همکاری با آنها میپردازند که این خود به لحاظ ایدئولوژیک یک حرکت انحرافی است.
دموکراسی و حقوق بشر به دلیل وجود حاکمیت دینی، به پارادایم اصلی مبارزاتی تبدیل شده است. لیبرالیسم و اقتصاد بازار و اندیشه واحد و نظم نوین و پایان ایدئولوژیها و تاریخ هم که خود یک ایدئولوژی خاصی است، به تبع این فضا مطرح میشود به طوریکه لیبرالیسم در این دوران، رقیب ما(ما به عنوان روشنفکران ملی که به لحاظ مذهبی نواندیش هستیم و در عین حال نمیخواهیم پیوند ما با سنت تاریخی خودمان قطع شود) است. اگر بخواهیم از اصطلاح شناسی شریعتی استفاده کنیم، ایدئولوژی رقیب (که در زمان شریعتی مارکسیزم بود) به این معنا است که ما و ایدئولوژی رقیب هر دو در رقابت برای مبارزه با دیکتاتوری هستیم و به این معنا تضاد اصلی ما نه با لیبرالیزم که با استبداد و دیکتاتوری است. سخن ما این است که از ابتدای نهضت مشروطیت ایران تاکنون در همه جنبشهای ایران، اعم از نهضت نفت یا انقلاب و پس از آن یک هویت وجود داشته که جنبش دانشجویی و دانشگاه هم که در تمام این مراحل حضور و ظهور داشته ، خود را با آن یک هویت تعریف مینموده و برای همان یک شعار مبارزه میکرده است. در چنین فضایی که به تعبیر دکتر مصباحیان، دانشگاه ما را شاخه ای از حوزه علمیه میخواهند و مسائل ابتدایی ما نظیر عدالتخواهی از زمان مشروطه تاکنون حل نشده است (عدالت در دانشگاه به معنای تضمین آزادی های آکادمیک) و علوم انسانی هنوز شکل خود را نیافته است، سخن گفتن از دنیای پست مدرن و انتقادات میشل فوکو بر علوم انسانی و مسائلی از این دست کاملا انحرافی است. همانطور که توجه نکردن به مسائل جهانی و جهان شمول مثل قضیه فلسطین هم انحراف دیگری است و اتفاقا چنین ایدئولوژیهایی چون توسط جامعه هم طرد میشوند به راحتی در خدمت تثبیت وضع موجود در میآیند.
اساسا دانشگاه در همه جهان بر سر مسائل اساسی مانند صلح، آزادی، عدالت و حقوق انسانی باید همبسته باشد و ایراد روشنفکران و دانشجویان ما در طول این دوران، این بوده است که تحت واکنش نسبت به اوضاع داخل از برخی از این خطوط خارج شدهاند. در حالی که تحت هویت واحدی که ذکر شد، سلطه چه در افغانستان و عراق و فلسطین و توسط لیرالیزم باشد و چه تحت حاکمیت دینی محکوم است و باید در برابر آن ایستادگی کرد.
دانشگاه از زمان تاسیس خود در سال 1313 تاکنون به طور مداوم در معرض حمله قرار گرفته و مدام مجبور بوده است از خود دفاع کند. از 16 آذر سال 1332 گرفته که دانشگاه مورد حمله پلیس قرار گرفت تا 16 آذر امسال که من خود بعد از پایان کلاسم شاهد ضرب و شتم دانشجویان با میلگرد و صحنههایی از این دست بودم که حقیقتا شرم آور بود و یا حوادث کوی دانشگاه. میخواهم به این مطلب اشاره کنم که تا زمانی که امنیت دانشجو در دانشگاه و خوابگاه و ... برقرار نشود، بقیه حرفها حرف مفت است، چون بالاخره تفاوت انسان با حیوانات در همین کرامت انسانی و شان ذاتی او است. لذا اولین مسئله ما دفاع از همین حیثیت دانشگاه و استاد و دانشجو است و ما باید هزینههای حمله به حیثیت دانشگاه و دانشجو را چنان در افکار و وجدان عمومی بالا ببریم که خود تبدیل به خط قرمز شود، نه اینکه ما در هر دهه شاهد تکرار چنین فحایعی در سطح ملی در دانشگاه باشیم. از نظر فرهنگی هم تمام ایدههای مربوط به روشنفکران و از جمله روشنفکران ملی و مذهبی، نیاز به به روز شدن دارند، چون همه گفتمانهای قبلی در بحران قرار دارند. این وضعیت را یک وضعیت پسامتافیزیکی یا اولترا مدرن مینامند. ما اکنون در یک جهان دیگری متفاوت با جهان ایدئولوژیها و انقلابات هستیم و به دلیل حاکمیت دینی، همه مفاهیم دینی و انقلابی زیر سوال رفته اند و نیاز به بازتعریف و نو شدن دارند.
به نظر میرسد که حاکمیت سیاسی پس از گذشت 30 سال از انقلاب، امروز به این نتیجه رسیده که هنور نتوانسته است دانشگاه را به تملک خود در آورد. به خصوص پس از حوادث سال گذشته و محوریت دانشجویان و دانشگاه در بسیاری از اعتراضات و نارضایتی ها، تهاجم به دانشگاه شدت بیشتری گرفته است. بحثهای مربوط به اسلامی سازی و بومی سازی با قوت بیشتری در حال طرح هستند، گزینش اعضای هیئت علمی با تنگ نظری بیشتری انجام میشود، بازنشستگی اساتید و محروم از تحصیل شدن دانشجویان منتقد و برخوردهایی از این دست هم تشدید شده است. با اینگونه اقدامات روشنفکران بیش از پیش از متن دانشگاه به حاشیه رانده میشوند و بدل به نیروهای حاشیهای میشوند. گویا با این گونه اقدامات بیش از پیش منتظر شکننده شدن دانشگاه باشیم. آیا در صورت رخدادن این حادثه در نگاهی بدبینانه، روشنفکران حاشیه ای از پس قادر خواهند بود که بار آکادمی را به دوش بکشند؟
دکتر مصباحیان: اول باید به این نکته اشاره کنم که مطالعات تاریخی نشان میدهد که دانشگاه در هیچ جامعهای نقش اصلی در تحولات اجتماعی نداشته است و همیشه در حاشیه قرار داشته است. سیر تاریخی دانشگاه نشان میدهد که دانشگاه ، نه تنها هیچگاه در صف مقدم انتقال از دورهای به دوره دیگر نبوده است ، بلکه به مثابه نهادی محافظه کار و چسبیده به ایدههای حاکم ، ایفاء نقش میکرده است. با اینهمه ، علیرغم ماهیت محافظه کارانهاش، دانشگاه هم همواره قادر به انطباق خود با جامعهی جدید بوده است و هم همواره این آمادگی در دانشگاه وجود داشته است که فرم و محتوای جدیدی پیدا کند. از اینرو ، دانشگاه باید بتواند و خواهد توانست نقشی متفاوت با آنچه تا به حال بازی کرده است ، ایفاء کند و سازی ناهمساز با آنچه تا به حال نواخته است ، بنوازد. کاری که اما آکادمیسنها باید انجام دهند ، نه تنها این نیست که نقش خود را به روشنفکران بیرون از دانشگاه واگذار کنند ، بلکه بر عکس کشاندن مسله دانشگاه و مسائلی که دانشگاه با آن مواجه است به حوزه عمومی است. از طریق نقد بیرونی به دانشگاه ، نقد کسانی که برکنار از زیست دانشگاهی ، دانشگاه را خارج از دانشگاه میشناسند ، نمیتوان دانشگاه را در مقابل پرسشهای بنیادین قرار داد ، به نقد ماهوی آن پرداخت و از ضرورت شکل گیری دانشگاهی " نا گه آیند" سخن گفت : دانشگاهی که هرگز در گذشته سابقه نداشته است. نقد ریشه ای دانشگاه به نظر من شرایط امکانی دارد که یکی از مهمترین آنها خانه کردن در دانشگاه و مجال صحبت دادن به آن است.دانشگاه آنگونه که دریدا می گوید، باید خود را در ارجاع به حوزه عمومی و در نسبت با فلسفه ای که آن را از سایر نهادهای مبتنی بر حق یا وظیفه متمایز میسازد، توضیح دهد. "دانشگاه بدون شرط" دریدا آنگونه که او آن را در مطلبی با همین عنوان صورتبندی میکند، دارای چند ویژگی برجسته است. نخست اینکه دانشگاه به واسطهی در هم تنیدهگی آن با علوم انسانی، می تواند خود را مدام در معرض بازسازی قرار دهد و خود را از "ابزار" شدن، ابزار هرچیزی و هر کسی، برکنار نگاه دارد. دوم اینکه، اگرچه علوم انسانی جدید مترادف با فلسفه نیست ، فلسفه بیشک جزئی حیاتی از پیکربندی علوم انسانی جدید است . سوم و مهمتر از همه اینکه، دانشگاهی که علوم انسانی جدید آن را در مرکز توجهات بنیادی خود قرار میدهد ، بایستی "نامشروط" باشد ، اصطلاحی که نسب آن به شلینگ بر میگردد .شلینگ اصطلاح " نامشروط " را به دو مفهوم به کار میگیرد: فلسفی و سیاسی. مفهوم فلسفی نامشروط که خود از تئوریهای مرتبط با جوهر منشأ میگیرد، اشاره به هر امری دارد که خارج از جهان محسوس ایستاده است، جهان محسوسی که موضوع شاخههای مختلف معرفت است. "نامشروط" به مفهوم سیاسی آن که متأثر از تئوری کانت در نزاع دانشکدهها است ، درباره ضرورت مقاومت در مقابل شرایط واقعی صورت بندی شده است و اشاره به شرایطی دارد که دانش در آن فرا گرفته میشود. نخستین برداشت، شلینگ را به معرفت نامشروط یا "معرفت مطلق" میکشاند و دومین برداشت، او را به دانشگاه نامشروط . دریدا نیز در "الهیات ترجمه" همین روش را اتخاذ میکند . از نظر او دانش نامشروط و مطلق ، هرگز قابل دریافت نیست ، بلکه بر عکس ، امری بالقوه است . اندیشیدن بیرون از شرایط متعین برای اندیشیدن نیز یقینا ضروری است ، اما این شرایط حتی آنگاه که صرفا شناختی به نظر میآیند ، همیشه سیاسی هستند .
در سطح جهانی اگر تاریخ دانشگاه از چهار گدار عبور کرده است و اینک به ساخت گشایی خود و طرح وضع مطلوب آن در قالب عناصر و مولفههای "دانشگاه بدون شرط"، میاندیشد، در ایران دانشگاه محلی است که باید هر از چند گاهی بدان یورش برد تا هیچگاه نتواند قد راست کند. دانشگاه در جهان اگر ویژگیهایی نظیر "تحقیق آزادانه پیرامون حقیقت"، "اتحاد سه عامل تحقیق و تدریس و فضای فرهنگی آزاد و خلاق"، "استقلال از دولت یا دانشگاه به مثابه دولتی در درون دولت" را بر قامت بلند خود تنگ میبیند و در جستجوی نامشروط کردن و نامتعین ساختن خود است، در ایران هر روز بندی بر گردن دانشگاه آویخته میشود، هر روز زخمی بر پیکر مجروح آن وارد میشود و هر روز در وضعیتی ناامن قرار میگیرد : وضعیتی از احساس ناامنی که از خود ناامنی هولناک تر است. اما در مورد مسائلی که شما فرمودید، مطالعهی تاریخ دانشگاه و همچنین تاریخ 30 سالهی انقلاب نشان میدهد که حتی اگر ذات گرا هم نباشیم بالاخره یک خصلتهایی درون نهادها وجود دارد که مانع خیلی چیزها میشود. لذا اینگونه تلاشهای مکانیکی که تاکنون چندین بار هم تجربه شده نتیجهای در بر ندارد . وجود امثال شما که دست پرودهی همین نظام اکادمیک هستید تایید مدعای بنده است. البته اینگونه برخوردها طبیعتا روند حرکت دانشگاه به سمت محلی برای جستجوی حقیقت را کند میکند ، ولی نمیتواند آن را متوقف سازد. معنای این سخن اما این نیست که باید دست روی دست گذاشت و به آینده دل خوش کرد. بلکه بر عکس همچنانکه دکتر سارا شریعتی در واکنش به حمله به کوی دانشگاه نوشت: اغلب از صحن دانشگاه به عنوان حریم نام برده میشود. حریم، به معنای مکان ممنوع. ممنوع یعنی مقدس. حرم به جایی گفته میشود که ورود به آن حرمت دارد و حرمت یعنی رعایت این ممنوعیتها. این است که زیر پا گذاشتن این ممنوعیتها را تجاوز میخوانند. تجاوز به حرم مقدس. تجاوز به حریم دانشگاه. .حمله به کوی دانشگاه، فقط حمله به یک نهاد نیست، حمله به همهی معارف آن، به افراد آن و به فرهنگ یک ملت است: فرهنگی که در دانشگاه ساخته میشود. هرکس از این رو که در دانشگاه حضور دارد، از استاد و دانشجو گرفته تا مسئول و کارمندانش، با هر موضع و عقیده سیاسی، باید در خصوصش رسما اعلام موضع کنند. این آن بزنگاهی است که در آن سکوت جرم است و شکست سکوت یک وظیفه .
* * *
تاریخ انتشار : .. / شهریور / 1389
***